چه زجري مي كشد آنكس كه انسان است و از احساس سرشار
چه تلقين دهشتناكي , چقدر بايد به خود سخت بگيري تا باور كني آنچه روبرويت نشسته واقعيت
دارد,چقدر بايد خود زمزمه كني آنچه مي بيني يك حقيقت عريان است .
دخترك نگاهم مي كند ,نگاهي پر از سوال وتعجب ,گويي عجيب ترين موجود روي زمين را
مي بيند ,دقايق مي گذرند اما من قادر نيستم بهت خويش را پنهان كنم باورم نمي شود كوچه اي
كه بارها از چند متريش گذشته ام دخترك نحيفي را در خود پنهان كرده باشد.
دخترك تكاني به خود مي دهد تا شايد من به خود بيايم و تكان سريع سر كوچكش مرابه
خود مي آورد .
داستان فرارش را تلفني شنيده بودم اما در خيالم چيزي غير اوبودبي اختيار دستهايم براي در
آغوش كشيدنش پيش مي رود واو چقدر تشنه اين محبت آني است و چه حس امنيتي مي كند .
-از اومي پرسم آنچه را كه مي داند تمام ذهنم را به خود مشغول كرده
به سختي حرف مي زند بريده و منقطع , مي تواني كودكي را در كلامش حس كني هرچند كه
شناسنامه اش نشان مي دهد كه 18 سال دارد
برايم مي گويد كه چگونه از فرصت صبحانه خوردن خواهرهايش استفاده كرده و فرار كرده و با
اندك پول هديه دائي مهربانش كلوچه اي خريده ودست به دامن دختركي شده تا اورا
نجات دهد وبه خانه اش ببرد.
دخترك قصه من حتما داستان سيندرلارا شنيده حتما هرشب هنگام خواب تصور مي كرده كه
امشب به مهماني بزرگي دعوت خواهد شد و كفش بلورينش اورا از آزارهاي خواهرهاي ناتني اش نجات خواهد داد.
اما.......................
اما مگر ممكن است جاي قلابهاي قالي بافي كه تمام تنش را زخم كرده جايي براي رويا باقي گذاشته باشد
مگر ممگن است آن شكل علامت Z كه برروي بازوهایش با شانه قالي بافي نقش بسته جایي براي لباس دكلته سيندرلا باقي گذاشته باشد .
برايم مي گويد كه چگونه خواهر ناتني اش فقط وفقط به بهانه كم كاري اوهرروز كتكش مي زد ه
واورا سربه هوا مي ناميده مي گويد هرگز به خريد نرفته و معني محبت پدرومادر را نمي داند .
دستهاي دفرمه اش با انگشتاني كه روبه كجي گذاشته اند زمزمه مي كنند كه نخ هاي ابريشم با او
مهربان نبوده اند وفرش هاي دسترنج اوكه تبديل به خانه اي براي پدر ومراسم عروسي براي
برادر شده اند براي او هيچ حاصلي نداشته اند جز مرگ آرزوهايش
اينجاست كه ديگر نمي توانم به فرش زير پايم با مهرباني نگاه كنم اينجاست كه ديگر نمي توانم
فراموش كنم آنچه زينت بخش اتاقم است حاصل خون دل وزجر كودك ديگري است .
اينجاست كه خاطره زخم هاي دلمه بسته پشت دختركي بي مادر و بازوهاي خراشيده او با آن
روح مرده ,روح اسير و روحي كه هرگز ترميم نخواهد يافت را هرگز فراموش نخواهم كرد .
نمي دانم و يا حتي نمي خواهم بدانم كه كودكاني راكه هرروز مي بينم به چه جرمي آزرده شده
اند ,نمي توانم درك كنم پسرك 16 ساله اي را كه حاضر است در مركز نگهداري كودكان
بي سرپرست زندگي كند تا مادرش با مرد ديگري طعم خوشبختي را بچشد.
نمي توانم درك كنم قانونی را كه حضانت دختر بچه 2 ساله اي را به مادر رواني اش مي دهد
تا باز اورا آزار دهد در حالي كه كودك نامعلوم ديگري در راه دارد .
نمي توانم به خود بقبولانم كه كودكان هرروز قرباني مي شوند و ما...................
تابعدی نو.............................
|
+| نوشته شده توسط
موحد در شنبه بیست و ششم بهمن 1387
|