برخیز و می بریز که پاییز می‌رسد

برخیز و می بریز که پاییز می‌رسد

 

بشتاب ای نگار که غم نیز می‌رسد

یک روز در بهار وطن سرخوش و کنون


دور از دیار و یارم و پاییز می‌رسد

ساقی بهوش باش که بیهوشی‌ام دواست


افسوس باده خاطره انگیز می‌رسد

تا بزم هست جمله حریفند و همنفس


هنگام رزم کار به پرهیز می‌رسد

تا یاد می‌کنم ز اسیران در قفس


اشکی به عطر و نغمه درآمیز می رسد

گرمیوه امید نیامد به دست ما


دست شما به در دل آویز می‌رسد

برخیز و موج را به نگونساری‌اش مبین


دریادلا که نوبت آن خیز می‌رسد ...


 

مگذار كه عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود !

متني از كتاب "يك عاشقانه آرام" اثر نادر ابراهيمي

مگذار كه عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود !


مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود !
عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست ، پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته ، خواهانِ نو شدن است و ديگرگون شدن.
تازگي ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟
عشق، تن به فراموشي نمي سپارد ، مگر يك بار براي هميشه .
جامِ بلور ، تنها يك بار مي شكند . ميتوان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت . اما شكسته هاي جام ،آن تكه هاي تيزِ برَنده ، ديگر جام نيست .
احتياط بايد كرد . همه چيز كهنه ميشود و اگر كمي كوتاهي كنيم ، عشق نيز .
بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند......................

نحوه کسب موفقیت در ایران

 

در كتاب حاجي‌آقا نوشته صادق هدايت (1945)، حاجي به كوچك‌ترين فرزندش درباره نحوه كسب موفقيت در ايران نصيحت مي‌كند

توي دنيا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپيده؛ اگر نمي‌خواهي جزو چاپيده‌ها باشي، سعي كن كه ديگران را بچاپي! سواد زيادي لازم نيست، آدم را ديوانه مي‌كنه و از زندگي عقب مي‌اندازه! فقط سر درس حساب و سياق دقت بكن! چهار عمل اصلي را كه ياد گرفتي، كافي است، تا بتواني حساب پول را نگه‌داري و كلاه سرت نره، فهميدي؟ حساب مهمه! بايد كاسبي ياد بگيري، با مردم طرف بشي، از من مي‌شنوي برو بند كفش تو سيني بگذار و بفروش، خيلي بهتره تا بري كتاب جامع عباسي را ياد بگيري! سعي كن پررو باشي، نگذار فراموش بشي، تا مي‌تواني عرض اندام بكن، حق خودت را بگير! از فحش و تحقير و رده نترس! حرف توي هوا پخش مي‌شه، هر وقت از اين در بيرونت انداختند، از در ديگر با لبخند وارد بشو، فهميدي؟ پررو، وقيح و بي‌سواد؛ چون گاهي هم بايد تظاهر به حماقت كرد، تا كار بهتر درست بشه!... نان را به نرخ روز بايد خورد! سعي كن با مقامات عاليه مربوط بشي، با هركس و هر عقيده‌اي موافق باشي، تا بهتر قاپشان را بدزدي!.... كتاب و درس و اينها دو پول نمي‌ارزه! خيال كن تو سر گردنه داري زندگي مي‌كني! اگر غفلت كردي تو را مي‌چاپند. فقط چند تا اصطلاح خارجي، چند كلمه قلنبه ياد بگير، همين بسه!!!!ا
 

نادر ابراهیمی و بیشرمانه زیستن


 از زنده یاد نادر ابراهیمی چند کتاب خوانده ام. چتد خط زیر را که از کتاب ابوالمشاغل او انتخاب کرده ام به نظرم بهترینِ نوشته های اوست.

روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت:
آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟

گفتم:
خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.

حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت:
بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...

گفتم:
این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن. با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند. آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد  منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟ آقا ی محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقتعشق بجنگیم. ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند...

گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند

 

 

با هر تو و من ، مایه های ما شدن نیست

 

با هر تو و من ، مایه های ما شدن نیست

 هر رود را اهلیت دریا شدن نیست

 از قیس مجنون ساختن شرط است اگر نه

 زن نیست اندیشه ی لیلا شدن نیست

باید سرشت باد جز غارت نباشد

 تا سرنوشت باغ جز یغما شدن نیست

 در هر درخت اینجا صلیبی خفته ، اما

 با هر جنین ، جانمایه عیسی شدن نیست

 وقتی كه رودش زاد و كوهش پرورش داد

 طفل هنر را چاره جز نیما شدن نیست

 با ریشه ها در خاك ،‌ بی چشمی به افلاك

 این تاك ها را حسرت طوبی شدن نیست

 آیا چه توفانی است آن بالا كه دیگر

 با هر كه افتاد ، اشتیاق پا شدن نیست

 سیب و فریب ؟ آری بده . آدم نصیبش

 از سفره ی حوا به جز اغوا شدن نیست

 وقتی تو رویا روی اینان می نشینی

 آیینه ها را چاره جز زیبا شدن نیست

 آنجا كه انشا از من ، املا از تو باشد

 راهی برای شعر جز شیوا شدن نیست

این غزل زیبا  از شاعر غزلسرای زنجانی است که سبکی نو در غزل دارد وامروز در این سرما سخت زنجان در مزار پائین زیر سنگی سیاه که فقط به نامی وامضای از او زینت یافته به خواب رفته است یاد حسین منزوی سپید وبرفی چون رویا .

همدلی  از هم زبانی بهتر است

همدلی چیست ؟

 شما به دیگران چه می گویید که به آنها نشان دهید چقدر آنها را درک می کنید و اینکه چه مقدار به آنها توجه داشته و می خواهید شنونده احساسات و اندیشه های آنها باشید ؟

همدلی

 همدلی یعنی توانایی ورود به دنیای فردی دیگر . اینکه به وضوح بتوانیم :

- احساسات او در آن لحظه

- و معنی آن احساسات را درک کنیم

- و بتوانیم به روشی با او ارتباط برقرار کنیم که او احساس کند درک شده است

 تعریف عملیاتی :

ما زمانی همدلی کرده ایم که بتوانیم شرایطی را فراهم کنیم که فرد را در یک فضای سالم و غیر تهدید کننده (غیر داورانه) قرار دهیم تا او بتواند احساسات و افکارش را که برایش اهمیت دارد را ابراز کند.

 

ما هنگامی همدل شده ایم که بتوانیم

- معنای سطحی کلمات

- و معنای زیرین آنها

- به همراه احساسات همراه با پیام را شناخته و درک کنیم .

 

همدلي يعني به احساسات ، نيازها، تقاضاهاي ديگران توجه داشتن ، به اين احساسات و نيازها و تقاضاها احترام گذاشتن و نگران آنها بودن. پذيرش آنها همانگونه كه هستند. همدلي يعني توان فهم عقايد و باورهاي ديگران.

 

كاربرد و نتايج همدلي :

- همدلي ارتباط بين فردي، افراد را تقويت مي كند .

- افزايش احساس درك شدگي و رهايي از تنهايي، حمايت اجتماعي، علاقه اجتماعي

- افزايش احترام و اعتماد .

- lفزايش مسئوليت پذيري و ايثار .

- كاهش بيماري هاي روان تني ، افسردگي و …

- توانمندي جامعه

 

گامهاي همدلي :

 

- پرهيز از قضاوت و ارزيابي طرف مقابل و استفاده از قضاوت معلق

- گوش كردن

- درك نياز ها و توانمنديهاي طرف مقابل

- تحمل افراد مختلف و مخالف و پذيرش آنها همانگونه كه هستند.

- دوست داشتني شدن

- خود را جاي ديگران بگذاريم

- تحمل آراء مخالف

- احترام قائل شدن براي ديگران

- دوست داشتن ديگران بدون قيد و شرط

 

موانع همدلي :

 

- برچسب زدن

- قضاوت و پيشداوري كردن

- درشت نمايي

- ريز نمايي

- نصيحت كردن

- سرزنش كردن

- غفلت كردن

- به رخ كشيدن

 

چند نکته :- به خاطر داشته باشید که مردم تمایل ندارند به دلیل ترس از مورد قضاوت واقع شدن صحبت کنند.

- به فرد مقابل به عنوان یک فرد احترام بگذارید.

- به احساسات فرد فراتر از افکار سطحی افراد پاسخ دهید .

- روی فرد تمرکز کنید نه روی موقعیت

- قضاوت نکنید

 

وب گردی


  لعنت


خواب و خیالی پوچ و خالی
این زندگانی بود و بگذشت
 دوران به ترتیب و توالی
سالی به سال افزود و بگذشت
هر اتفاقی چشمه یی بود
 از هر کناری چشم بگشود
 راهی شد و صد جوی و جر شد
صد جوی و جر ، شد رود و بگذشت
در انتظار عشق بودم
اوهام رنگینم شتابان
گردونه شد بر گل گذر کرد
 دامان من آلود و بگذشت
عمری سرودم یا نوشتم
 این ظلم و این ظلمت نفرسود
 بر هر ورق راندم قلم را
 گامی عبث فرسود و بگذشت
اندیشه ام افروخت شمعی
در معبر بادی غضبنک
 وان شعله ی رقصان چالک
 زد حلقه یی در دود و بگذشت
 کردم به راهش گلفشانی
وان شهسوار آرمانی
چین بر جبین ، خشمی ، عتابی
بر بندگان فرمود و بگذشت
با عمر خود گفتم که دیری
 جان کنده ای ، کنون چه داری
پیش نگاهم مشت خالی
چون لعنتی بگشوده و بگذشت


امروز داشتم وب گردی می کردم که به یه سایت بسیارجالب وکامل رسیدم سایتی که با نظم شعر شاعران معاصر،داستانهای کوتاه،تصنیف های حافظ و از همه جالب تر فهرست کامل برنامه گلها رو با زیبایی ودقت در اون قرار داده بود.

 ضمنا شعر لعنت رو هم از آلبون شعر بانوی غزل ایران سیمین بهبهانی براتون گذاشتم که بخونید ولذت ببرید

توصیه می کنم حتما سری بزنید http://sarapoem.persiangig.com/

حسین آزاد مرد دشت نینوا

 

پیری  روستایی میگریست وبر سروسینه می کوفت واشک می ریخت ویاحسین سرمی دادو می گفت هرچه دارم از حسین است باغ پرمیوه وگله ای که در روستا تک است .

میانسالی پیرهنی مشکی بر تن کرده بود وزنجیری بر دست داشت وپای برهنه همرا ه دسته عزاداری می رفت  و یا حسین می گفت ووامصیبتا سرمی داد ازاو پرسیدند چرا عزاداری می کنی گفت جان ومالم فدای حسین هرچه دارم از اوست خانه ای دارم که از حسین گرفتم

جوانی پیشانی بندی سبز بسته بود وپیرهن سیاهش به آرمی لاتین که معلوم نبود چه معنی می دهد  منقش گشته بود وتا می توانست با قدرت سینه می زد وبا تمام وجود فریاد می زد وای حسین کشته شد .اومی گفت همه چیزم حسین است امیدوارم بتوانم با کمک او کاری پیدا کنم وتشکیل خانواده بدهم

مادری لباس مشکی برتن کودکش می کرد وزیر لب قربان صدقه فرزندش می رفت وبه او می گفت حتما موقع عزاداری دعا کن تا بابا بتواند خانه بخرد ووضعمان بهتر شود تابرای تو یک اسباب بازی خوب بخرم

جوان دیگری روی ماشینش با رنگ می نوشت حسین جانم ودر دل می گفت سال دیگر بتوانم ماشینم را عوض کنم ،دختری شمع روشن می کرد و آرزوی قبولی در دانشگاه را داشت وپسری ...................

افسوس حسین ما تورا برای خواسته هامان ،برای نذرها ونیازهایمان می خواهیم

کجاست اندیشه ای که آزادگیت را زنده کند وصبوریت را به باوربنشیند .................

حقیقتی است که برای هرچیز پایانی است بجز جهل انسان

 

 

 

تغییر باید کرد

 

اول آذر به خاطرم آورد که برگی دیگر از زندگیم ورق خورد برگی که نشان از سالی بود که برمن ودنیای

 اطرافم گذشت ومن اندیشیدم که چه ساده بعد از سالها تمرین وتکرار عاداتم به یکباره خط قرمزی

 کشیدم روی بسیاری از کسانی که سالها می دیدم وآرزو می کردم نبینم ونمی شنیدم ووانمود

می کردم که می شنوم

خودم را ازبسیاری از چیزهایی که سالها آزارم می دادند خلاص کردم وامروز آسمان را زیباتر می بینم

وباور دارم که همیشه مدارا وتحمل خوب نیست تغییر باید کرد وباید به دنبال تغییر بود هرگز تحمل شرایط

 نمی تواند مفید باشید تغییر آغاز راه جدیدی است

گلی باید کاشت


ذهن ما باغچه است

                                                      گل در آن باید کاشت

و نکاري گل من

                                                   علف هرز در آن میروید

زحمت کاشتن یک گل سرخ

                                              کمتر از زحمت برداشتن

هرزگی آن علف است

                                                       گل بکاریم بیا

تا مجال علف هرز فراهم نشود

بی گل آرايي ذهن

                            نازنین

                      هرگز آدم ، آدم نشود.

مجتبی کاشانی

تجربه جدید

سالهاست می نویسم

روزی که پدرم ماموریت بود ومن ناچارشدم اولین انشارا خودم بنویسم خوب به خاطر دارم کلاس اول راهنمایی بودم  موضوع انشا فواید دوست دانا وزیانهای دوست نادان بود انشا رابا ترس ولرز نوشتم وبا اضطراب سرکلاس خواندم  نمره ۱۷ را که خانم رابط پای ورقه ام گذاشتند  قندتو دلم آب شدواین بود آغاز نوشتن من 

سالهای بعد من بهترین انشا را درکلاس می نوشتم ونمره ۲۰ فقط مال من بود همه بچه های کلاس همیشه می گفتند اول تو انشای خودتو بخوون ومن ...............

از آن روزها سالها گذشته ازاولین تجربه من برای  خبر نویسی وتهیه  گزارش -از روزهای که دفترهای جلد قرمز رابرای دل خودم می نوشتم وحال امروز نوع جدیدی از نوشتن را تجربه می کنم

نوع جدیدی که مرا از عمق واژه ها به سطح می کشاند ویاد میگیرم خودمانی وساده وبی تکلف  بنویسم انگونه که حرف می زنم این روزها برای رادیو می نویسم

دزدی

پس از مدتها کتابی به دستم رسید که دوباره مرا با کتاب وکتابخوانی آشتی داد کتابی که حس قریب وشیرین لمس کلمات وجملات وتجسم واقعی نوشته ها را دوباره برایم به ارمغان آورد

بادبادک باز          نوشته :خالد حسینی

نکته جالبی در این کتاب بود که هرگز به آن نیندیشیده بودم توصیه یک پدر به پسرش در مورد چگونه بودن

پسرم هرگز دزدی نکن

اگر دروغ بگویی حق دانستن حقیقت را از فرد دزدیده ای

اگر خیانت کنی حق داشتن دوستی یکرنگ وباوفا را از شخص دزدیده ای

اگر بکشی حق داشتن پدرومادررا از فرزندی وحق داشتن فرزندی را از پدرومادرش دزدیده ای

اگر تهمت بزنی ...................................................................................

اگر غیبت کنی ...................................................................................

هرچه می خواهی بکن پسرم

                                            فقط دزدی نکن

کتاب در گردش

 "کمپین کتابخوانی" یا "کمپین به اشتراک گذاشتن کتاب

جا گذاشتن کتاب در مکان‌های عمومی رفتاری است که اکنون در ایتالیا و فرانسه هم رو به فزونی گذاشته. کسی که کتابش را در مکانی عمومی  رها می‌کند، هویت خود را آشکار نمی‌کند و ادعایی هم بابت قیمت کتاب ندارد، اما یک درخواست از خواننده یا خوانندگان احتمالی بعدی دارد:

شما نیز بعد از خواندن کتاب، آن را در محلی مشابه قرار دهید تا دیگران هم بتوانند از این اثر استفاده کنند.

 رول هورنباکر نخستین کسی بود که این حرکت را انجام داد…

او یک فروشنده کامپیوتر در ایالت میسوری امریکا بود و نام این رفتار را Book Crossing گذاشت؛ یعنی کتاب در گردش. در فرانسه کتاب‌های در حال گردش از 10 هزار جلد فراتر رفته است. این رفتار جدید را می‌شود به نوعی "کمپین کتابخوانی" یا "کمپین به اشتراک گذاشتن کتاب" در نظر گرفت؛ کمپینی که می‌تواند به مثابه یک پروژه فرهنگی قابل تامل باشد.

حالا رفتار مذکور به قدری در غرب رواج یافته که کم‌کم از ترکیه نیز سر درآورده است.

در یکی از شهرهای ساحلی ترکیه  کنار دریا قدم می‌زدم که کتابی روی شن‌ها توجهم را جلب کرد. فکر کردم حتما صاحب کتاب‌ فراموش کرده آن را با خود ببرد. برش داشتم و همین‌که چشمم به صفحه اولش افتاد؛  از خوشحالی در پوست خود نگنجیدم !!!

در صفحه اول کتاب یک نفر متن زیر را نوشته بود:

من این کتاب را با علاقه خواندم و آن را در همان مکانی که به آخر رسانده بودم رها کردم. امیدوارم شما هم از این کتاب خوش‌تان بیاید. اگر از آن خوش‌تان آمد بخوانید و گرنه در همان نقطه‌ای که پیدایش کرده‌اید، بگذارید بماند اگر کتاب را خواندید شماره‌ای به تعداد خوانندگان اضافه کنید و با ذکر محل پایان مطالعه، در جایی رهایش کنید…

در همان صفحه دستخط سومین خواننده توجهم را جلب کرد: خواننده شماره سه در ترکیه.

پس تا به‌حال سه نفر که همدیگر را نمی‌شناسند این کتاب را خوانده‌اند. طبق اصلاعات موجود در همان صفحه، خواننده اول کتاب را در استانبول و خواننده دوم در شهر بُدروم مطالعه‌ی آن را به پایان رسانده و رهایش کرده بود.

برای این سنت جدید کتابخوانی سایت اینترنتی‌ای راه‌اندازی شده تا علاقمندان بتوانند با عضویت در آن به رهگیری کتاب‌هایی که رها کرده‌اند، بپردازند.

توصیه می‌کنم سری به سایت  bookcrossing.com بزنید.

طبق اطلاعات موجود در حال حاضر بیش از 2 میلیون و 500 هزار جلد کتاب که اطلاعات‌شان در این سایت ثبت شده در حال گردش هستند.

هدف گردانندگان سایت یاد شده، تبدیل کردن دنیا به یک کتابخانه‌ی بزرگ است.

از این به بعد اگر در کافه، در لابی هتل، یا سالن انتظار سینما کتابی را پیدا کردید، تعجب نکنید چون ممکن است با یک جلد "کتاب در گردش" روبرو شده باشید...

 

اندیشه های نیک وبد

مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد.

غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی  صحبت کردند .

بعد صحبت به وجود خدا رسید .

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم

 نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد...

چوپان ناگهان و بی مقدمه زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند !

بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کسی !!!

صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .

سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .

خداوند پژواک کردار ماست ...

  پائولو کوئیلو    

جمله روز :  آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است. (مترلینگ)

 

سلامی دوباره

باورم نمی شد دوباره بتونم تو این وبلاگ بنویسم

مدتهابود که پسوردوپروفایل وبلاگم به هم ریخته بود ومن نمی توانستم به روز بشم

دوست عزیزی زحمت کشید ومشکلمو حل کرد

از امروز هستم..................................................................تابعدی نو

بدرودی از جنس پاییز

پس از مدتها باز مدتی نخواهم نوشت تا بیابم آنچه را که مصلحت خدا می نامند

آنچه را که سرنوشت می خواندش ............................

وآنچه که جامه محال می پوشد ووعده خداوند را زیر سوال می برد

که گر تو تلاش کنی من در کنارت هستم

 ومن تلاش کردم و وهیچ نیافتم جزاندوهی بر دل  و ..............................

به انتظار می نشینم تا چه بخواهد اوی که ناظر است وعادل

خداوند همه چیز می شود همه کس را ......

ملا صدرا می گوید :

خداوند بی نهایت است ولامکان وبی زمان                            وبه قدر نیاز تو فرود می آید 

 وبه قدر آرزوی تو گسترده میشود                                      وبه قدر ایمان تو کارگشا میشود

یتیمان را پدر میشود ومادر

محتاجان برادری را برادر میشود                                                  عقیمان را طفل میشود

امیران را امیر را می شود                                                           گمگشته گان را راه میشود

در تاریکی ماندگان را نور میشود

                                                    رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا میشود

           محتاجان به عشق را عشق میشود

                         خداوند همه چیز می شود همه کس را ......

به شرط اعتقاد

                             به شرط پاکی دل

                                                          به شرط طهارت روح

                                                                                     به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشوئید قلبهایتان را از هر احساس ناروا

ومغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

                                      وزبانهایتان را از هر گفتار نا پاک

                                                                            ودستهایتان را از هر آلودگی در بازار

  وبپرهیزید

از ناجوانمردی ها /نادرستی ها /نا مردی ها

                                 چنین کنید تا ببینید خداوند  چگونه

                                                                      برسر سفره شما

                                                                               با کاسه ای خوراک وتکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

                                                        ودر کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

 

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟!

 

گذر

آری اینچنین است برادر

چشمانم را که می بندم تصویر کودکیم جان می گیرد آرام از سرازیری پایین می آیم وگرمای ظهر را به جان می خرم ,صدای اذان که در هوا پخش می شود من می مانم وندای که تمام عناصر وجودم را بارها طلب  کرده .باز قدم برمی دارم مسیر را چشم بسته هم می شناسم ,سالهااین مسیر هفتگی وگاه روزانه من بوده ,وقتی که چادر سیاه مادرم را در دستهای کوچکم می فشردم وبه  جای شادی کودکانه  کنار تو می آمدم و تلاش می کردم قدمهایم را  به قدمهای سست وغم بار مادربرسانم .

به محوطه اصلی که می رسم تو در ردیف سوم آرام گرفته ای پشت قاب  آلومینیومی بالای سرت نام تورا نوشته اند اما من کوچکتر از آنم که بتوانم حروف سخت نام تو را بخوانم وهجی کنم وبرخلاف تو که همیشه کتابی در دست داشتی من هنوز جمله ای نیاموخته ام وکمد و کتابخانه های غرق در کتاب تو هنوز هم برای نگاه کودکانه من گنگ هستند چراکه تصویری ندارند وفقط خطوط سیاهی هستند در انتظار تو.

سالها از آن روزها گذشته شاید چیزی نزدیک به 27 سال از روزی که مادرم که زبانزده همه فامیل بود پیراهن رنگی زیبایش را از تن به در کرد وسیاهی پوشید که جز برای حسین (ع) برای هیچکس نپوشیده بود .اشک های داغ وتب دارش بی محابا فرو می چکید و پدر را با آن شانه های پهن مردانه اش بیش از پیش غصه دار می کرد ,عدم حضور تو پایان روزهایی بود که از دانشگاه برمی گشتی ودر خانه اعیانی پدری در اتاقت را می گشودی ومن وارد سرزمین عجایب می شدم ,سرزمینی پراز عطر کتاب وبوی چرم مبلهای سیاهی که زینت بخش اتاقت بودند با آن میز شکیلی که صفحه شطرنجی در وسطش جا خوش کرده بودو کاپهای ورزشی تو که  روی تاقچه خودنمایی می کردند .

تو مرا با محبت نوازش می کردی و از کوه نوردیها ومسابقا ت ورزشیت می گفتی واز من می پرسیدی که تو چه کردی ؟من هاج وواج نگاهت می کردم ,من هیچ نکرده بودم جز شیطنت ,چادر مادر را به سر کرده بودم وکفشهای سفید پاشنه بلندش را به پا ,باز برای پدر شیرین زبانی کرده بودم تا وسوسه ام کارساز شده بود وعروسکی جدید مهمان خانه ما.

توکمی تنگ نگاهم کردی وپرسیدی  چی یاد گرفتی ؟شعر جدید ویا یک نقاشی نو,من کودکانه خندیدم که تو خبر نداری هیچ نیاموخته ام وگریزی هم به کوچه زده ام و با بچه ها بازی کردم .

آنوقت بود که گره های پیشانیت باز می شد ومی گفتی بازی کن ولی همیشه چیزی بیاموز

ومن آموختم تو برایم چیزی می خواهی که هنوز در ذهن چهار ساله ام رشد نکرده وجان نگرفته

روزهای باتو بودن را دوست داشتم توکه تمام زوایای پنهان ذهنم را به خود مشغول کرده بودی این حقیقت داشت که تو شخصیت قدرتمندی داشتی وتحصیل در بهترین دانشگاه ََتاسیس تیم فوتبال وافتتاح اولین باشگاه ورزشی شهرمان در کنار تدریس تو در دبیرستان فقط بخشی از وجود خفته تو در سرزمین عجایب من بود .

همان اتاق سبزی که مملو از کتاب بود و من بعداز تو خواندم که شریعتی و مطهری چه گفته اند وهگل و هایدگر وزرتشت به چه می اندیشیدند وچگونه تحریم تنباکو شد وشریعت و اسلام چیست و شناختم تک تک شخصیت های را که با اوریانا فالاچی نشستند ومصاحبه با تاریخ شکل گرفت وچگونه ناپلئون در مصر کشتی هایش را به اتش کشید ونادر شاه چشمان پسرش را کور کرد وهملت پریشان قتل پدر شدوگوته شعر سرود و امام موسی صدر مفقودو.....و....ووووووووو

وباز سالها گذشته

سالهای که در سوز زمستانی شهر سردمان که نشانی از بهار نداشت خانواده من , خانواده تو ,خانواده داغدار ما ترمه ای برروی سنگ سیاه قبرت پهن می کردیم و با شمع سیاهی سفره هفت سین می چیدیم بدون سبزه وماهی سرخ رنگی که کودکیم را پرکند ,اشک وآه مادر ولرزش شانه های پدر سالها جای برای سبزه وماهی وسمنو باقی نگذاشتند .

وامروز من تمام قد ایستاده ام وبه عکس تو کهچون همیشه  در قاب زیبایی کنار گلهای که مادر هرسال به دقت انتخاب می کند  لبخند می زند می نگرم سالهاست پدر دیگر نمی گرید وکنار تو لبخند زنان مرا تماشا می کند ومادر دیگر پیرتر از آن است که مهمان هفتگی تو شود ومن نگاه نافذ وقدرت وجودت را هنوز هم احساس می کنم وافسوس می خورم که تو نیستی .

می دانم افتخار شهادت برای تو بی نظیر بوده اما برای من فقط یک جای خالی است وگذشته غرق در ماتم ومملو از رنگ سیاه و برا ی فرزندم یک علامت سوال

ودر این برهه افسوس من از نبود تو بیشتر است ونبود تو وجای خالی تو که سالهاست با  اشک پر نشده ,سالهاست خانواده ام را به سوگ نشانده و نور دیدگان پدرم را قبل از مرگ به یغما برده ومادرم ....آه از مادرم .....................

امروز من  متهم به رنگ روسریم شده ام  که چون تو نیستی تا ابد باید رنگ من سیاه باشد

سیاه چون شب  تاریکی که پایانی برایش نیست

آری بعد از تو اینچنین است برادر  

 

کیمیای آزادی

پزشک دربار مصر که همه اورا به نام سینوهه بزرگ می شناختند حیران از تجمع و پایکوبی مردم در کوی وبرزن بر دیواری تکیه داده بود وناباورانه به هیاهوی مردم می نگریست که شاد بودند به ندای فرعون که به زودی در سراسر مصر آزادی خواهد بود وانها هم چیزی غیر این نمی خواستند

آ        ز      ا      د     ی

قرنها گذشته باز مردم در طلب آزادی هستند آزادی سیاسی ,آزادی مدنی و............اما امروز حتی  اگرمژده آزادی دهند مردم اندک  لبخندی نیز نخواهند زد آنها می دانند این یک سراب دروغین است و آزادی کیمیا  .

از واقعه ای تورا خبر خواهم کرد

می گویند ایرانیها به نجابت و متانت و ادب و احترام معروف هستند

می گویند اگر فرهنگ تعارف  ایرانیها از بین نمی رود همه بخاطر همین نجابت است

می گویند آریائیها فرهنگ غنی وریشه داری داشته اند

می گویند شوالیه ها در اروپا ذره ای از مرام ایرانی را ندارند هرچند که جوانمرد  هستند و.....

می گویند کورش کبیر در مقبره اش برای اسکندر پیامی پراز مفهوم وبدون عجز وسرشار از بزرگواری گذاشته بود که اوبر مقبره کوروش خشم نگرفت

می گویند روابط اجتماعی وخانوادگی در ایران به دلیل احترام ونجابت ایرانیها رنگ نباخته

اما....................................دریغ که یک ایرانی .............................

بيست قانون موفقیت

بيست قانون موفقیت


 

1- قانون علت و معلول
هر چیز به دلیلی رخ می دهد . برای هر علتی معلولی هست ، و برای هر معلولی علت یا علت های بخصوصی وجود دارد ، چه از آنها اطلاع داشته باشید چه نداشته باشید . چیزی به اسم اتفاق وجود ندارد .

2- قانون ذهن
همه ی علت ها و معلول ها ذهنی هستند. افکار شما تبدیل به واقعیت می شوند. افکار شما آفریننده اند. شما تبدیل به همان چیزی می شوید که درباره ی آن بیشتر فکر می کنید .
همیشه درباره ی چیز هایی فکر کنید که واقعا طالب آن هستید و از فکر کردن درباره ی چیزهایی که خواستار آن نیستید اجتناب کنید .

3- قانون عینیت یافتن ذهنیات
دنیای پیرامون شما تجلی فیزیکی دنیای درون شماست . کار اصلی شما در زندگی این است که زندگی مورد علاقه ی خود را در درون خود خلق کنید .زندگی ایده آل خود را با تمام جزئیات آن مجسم کنید و این تصویر ذهنی را تا زمانی که در دنیای پیرامون شما تحقق پیدا کند حفظ کنید .

4- قانون رابطه ی مستقیم
زندگی بیرون شما بازتاب زندگی درونی شماست . بین طرز فکر و احساسات درونی شما از یک طرف و عملکرد و تجارب بیرونی شما از طرف دیگر رابطه مستقیم وجود دارد.

5- قانون باور
هر چیزی را که عمیقا باور داشته باشید برایتان به واقعیت بدل می شود . شما آنچه را که می بینید باور نمی کنید بلکه آن چیزی را می بینید که قبلا به عنوان یک باور انتخاب کرده اید . پس باید :
- باور های محدود کننده ای را که مانع موفقیت شما هستند شناسایی کنید .
- آنها را از بین ببرید .

6- قانون ارزش ها
نحوه ی عملکرد شما همیشه با زیربنایی ترین ارزش ها و اعتقادات شما هماهنگ است .
آنچه براستی ارزش هایی را که واقعا به آن اعتقاد دارید بیان می کند ادعاهای شما نیست بلکه گفته ها ، اعمال و انتخاب های شما به ویژه در هنگام ناراحتی و عصبانیت است.

7- قانون انگیزه
هر چه می گویید یا انجام می دهید از تمایلات درونی ، خواسته ها و غرایز شما سرچشمه می گیرد . این کار ممکن است بصورت خودآگاه و ناخودآگاه انجام شود.
رمز موفقیت دو چیز است :
- تعیین اهداف و برنامه ریزی برای آنها .
- مشخص کردن انگیزه ها .

8- قانون فعالیت ذهن ناخودآگاه
ذهن ناخودآگاه شما موجب می شود همه ی گفته ها و اعمالتان مطابق با الگویی انجام پذیرد که با تصویر ذهنی و باورهای زیر بنایی شما هماهنگ است .ذهن ناخودآگاه شما بسته به اینکه چگونه آنرا برنامه ریزی کنید می تواند شما را به پیش ببرد و یا از پیشرفت باز دارد .

9- قانون انتظارات
اگر با اعتماد به نفس انتظار وقوع چیزی را داشته باشید در جهان پیرامونتان امکان وقوع پیدا می کند. شما همیشه هماهنگ با انتظاراتتان عمل می کنید و انتظارات شما بر رفتار و طرز برخورد اطرافیانتان تاثیر می گذارد .

10- قانون تمرکز
هر چیزی که ذهن خود را به آن مشغول سازید در زندگی واقعیت پیدا می کند .
هر چیزی که روی آن تمرکز کنید و مرتبا به آن فکر کنید در زندگی واقعی شکل می گیرد و گسترش پیدا می کند . بنابراین باید فکر خود را بر چیزهایی متمرکز کنید که در زندگی واقعا طالب آن هستید .

11- قانون عادت
حداقل 95% از کارهایی که انجام می دهید از روی عادت است ، خواه عادت های مفید و خواه عادت های مضر. شما می توانید عادت هایی را که موفقیتتان را تضمین می کند در خود پرورش دهید . به این صورت که تا هنگامی که رفتار مورد نظر به صورت اتوماتیک و غیر ارادی انجام نشوند تمرین و تکرار آگاهانه و مدام آنرا ادامه دهید .

12- قانون جذب
شما مرتبا افکار ، ایده ها و موقعیت هایی را که با افکار غالب شما هماهنگ هستند به خود جذب می کنید ، خواه افکار منفی خواه افکار مثبت .شما می توانید بهتر از اینکه هستید باشید ، ثروتمند تر از اکنون باشید و توانایی های بیشتری داشته باشید چون می توانید افکار غالب خود را تغییر دهید .

13- قانون انتخاب
زندگی شما نتیجه ی انتخاب های شما تا این لحظه است .چون همیشه در انتخاب افکار خود آزاد هستید ، کنترل کامل زندگی تان و تمامی آنچه برایتان اتفاق می افتد در دست شماست .

14- قانون تفکر مثبت
برای موفقیت و شادی در تمام جنبه های زندگی تفکر مثبت امری ضروری است. شیوه ی تفکر شما نشان دهنده ی ارزش ها ، اعتقادات و انتظارات شماست.

15- قانون تغییر
تغییر غیر قابل اجتناب است و چون با دانش روزافزون و تکنولوژی رو به پیشرفت هدایت می شود با سرعتی غیر قابل قیاس با گذشته در حال حرکت است. کار شما این است که استاد تغییر باشید نه قربانی آن .

16- قانون کنترل
این که تا چه حد در مورد خودتان مثبت فکر می کنید بستگی به این دارد که فکر می کنید تا چه حد زندگی تان را تحت کنترل دارید. سلامتی ، شادی و عملکرد عالی از طریق کنترل کامل افکار، اعمال و شرایط پیرامونتان به وجود می آید.

17- قانون مسئولیت
هر جا که هستید و هر چه که هستید بخاطر آن است که خودتان اینطور خواسته اید .
مسئولیت کامل آنچه که هستید ، آنچه که بدست آورده اید و آنچه که خواهید داشت بر عهده ی خود شماست .

18- قانون پاداش
عالم در نظم و تعادل کامل به سر می برد . شما همیشه پاداش کامل اعمالتان را می گیرید .
همیشه از همان دست که می دهید از همان دست می گیرید . اگر از عالم بیشتر دریافت می کنید به این دلیل است که بیشتر می بخشید .

19- قانون خدمت
پاداش هایی که در زندگی می گیرید با میزان خدمت شما به دیگران رابطه مستقیم دارد .
هر چه بیشتر برای بهبود زندگی و سعادت دیگران کار و مطالعه کنید و توانایی های خود را افزایش دهید ، در عرصه های مختلف زندگی خود نیز پیشرفت بیشتری به دست می آورید .

20- قانون تاثیر تلاش
همه ی امیدها ، رویاها ، هدف ها و آرمان های شما در گرو سخت کوشی شماست .
هر چه بیشتر تلاش کنید ، بخت و اقبال بهتری پیدا می کنید .هیچ راه میانبری وجود ندارد
 

بهاری باش

گر بهار عمر باشد  باز  بر طرف چمن

 

چترگل برسرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

 

........................................تا بعدی بهاری

ترنم بهار

بهار در راه است

عطر نرگس

                                      رقص باد

                                                                          نغمه شوق پرستوهای شاد

 

خلوت گرم کبوتران مست نرم نرمک میرسد اینک بهار

 

خوش به حال روزگار

چه زجري مي كشد آنكس كه انسان است و از احساس سرشار

چه زجري مي كشد آنكس كه انسان است و از احساس سرشار

 

 چه تلقين دهشتناكي , چقدر بايد به خود سخت بگيري تا باور كني آنچه روبرويت نشسته واقعيت

 دارد,چقدر بايد خود زمزمه كني آنچه مي بيني يك حقيقت عريان است .

دخترك نگاهم مي كند ,نگاهي پر از سوال وتعجب ,گويي عجيب ترين موجود روي زمين را

 مي بيند ,دقايق مي گذرند اما من قادر نيستم بهت خويش را پنهان  كنم باورم نمي شود كوچه اي

 كه بارها از چند متريش گذشته ام دخترك نحيفي را در خود پنهان كرده باشد.

دخترك تكاني به خود مي دهد تا شايد من به خود بيايم و تكان سريع سر كوچكش مرابه

 خود مي آورد .

داستان فرارش را تلفني شنيده بودم اما در خيالم چيزي غير اوبودبي اختيار دستهايم براي در

 آغوش كشيدنش پيش مي رود واو چقدر تشنه اين محبت آني است و چه حس امنيتي مي كند .

-از اومي پرسم آنچه را كه مي داند تمام ذهنم را به خود مشغول كرده

به سختي حرف مي زند بريده و منقطع , مي تواني كودكي  را در كلامش حس كني هرچند كه

 شناسنامه اش نشان مي دهد كه 18 سال دارد

برايم مي گويد كه چگونه از فرصت صبحانه خوردن خواهرهايش استفاده كرده و فرار كرده و با

 اندك پول هديه  دائي مهربانش كلوچه اي خريده ودست به دامن دختركي شده تا اورا

 نجات دهد وبه خانه اش ببرد.

دخترك قصه من حتما داستان سيندرلارا شنيده حتما هرشب هنگام خواب تصور مي كرده كه

 امشب به مهماني بزرگي دعوت خواهد شد و كفش بلورينش اورا از آزارهاي خواهرهاي ناتني اش نجات خواهد داد.

اما.......................

اما مگر ممكن است جاي قلابهاي قالي بافي كه تمام تنش را زخم كرده جايي براي رويا باقي گذاشته باشد

مگر ممگن است آن شكل علامت Z كه برروي بازوهایش  با شانه قالي بافي نقش بسته جایي براي لباس دكلته سيندرلا باقي گذاشته باشد .

برايم مي گويد كه چگونه خواهر ناتني اش فقط وفقط به بهانه كم كاري اوهرروز كتكش مي زد ه

 واورا سربه هوا مي ناميده مي گويد هرگز به خريد نرفته و معني محبت پدرومادر را نمي داند .

دستهاي دفرمه اش با انگشتاني كه روبه كجي گذاشته اند زمزمه مي كنند كه نخ هاي ابريشم با او

 مهربان نبوده اند وفرش هاي  دسترنج  اوكه تبديل به خانه اي براي پدر ومراسم عروسي براي

 برادر شده اند براي او هيچ حاصلي نداشته اند جز مرگ آرزوهايش

اينجاست كه ديگر نمي توانم به فرش زير پايم با مهرباني نگاه كنم  اينجاست كه ديگر نمي توانم

 فراموش كنم آنچه زينت بخش اتاقم است حاصل خون دل وزجر كودك ديگري است .

اينجاست كه خاطره زخم هاي دلمه بسته پشت دختركي بي مادر و بازوهاي خراشيده او با آن

 روح مرده ,روح اسير و روحي كه هرگز ترميم نخواهد يافت را هرگز فراموش نخواهم كرد .

نمي دانم و يا حتي  نمي خواهم  بدانم كه كودكاني راكه هرروز مي بينم به چه جرمي آزرده شده

 اند ,نمي توانم درك كنم پسرك 16 ساله اي را كه حاضر است در مركز نگهداري كودكان

بي سرپرست زندگي كند تا مادرش با مرد ديگري طعم خوشبختي را بچشد.

نمي توانم درك كنم قانونی  را كه حضانت  دختر بچه 2 ساله اي را به مادر رواني اش مي دهد

 تا باز اورا آزار دهد در حالي كه كودك نامعلوم ديگري در راه دارد .

نمي توانم به خود بقبولانم كه  كودكان هرروز قرباني مي شوند و ما...................

تابعدی نو.............................

بدرود

افسوس پاییز به آخر می رسد

Click Here For Get More E-Mails From Sare2008 Group

کوتاه نوشته

...و این رنج است

 

 

زن عشق می كارد و كینه درو می كند....... دیه اش نصف دیه

توست می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن

چهار همسر هستی............. برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ

اجازه ولی لازم است

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی  

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی........ او می زاید و تو

برای فرزندش نام انتخاب می كنی........... او درد می كشد و تو

 نگرانی كه كودك دختر نباشد............ او بی خوابی می كشد و

 تو خواب حوریان بهشتی را می بینی........ او مادر می شود و

همه جا می پرسند نام پدر........... و هر روز او متولد میشود؛

 عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد.........

و قرن هاست كه  او عشق می كارد و كینه   درو می كند  چرا

 كه در چین و شیارهای  صورت مردش  به جای گذشت زمان

 جوانی بر باد رفته اش را می بیند   و در   قدم های    لرزان

مردش؛ گام های    شتابزده   جوانی برای   رفتن و درد های

 منقطع. قلب   مرد   سینه ای   را به یاد   می آورد كه  تهی

از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده

 می كند.........

 

و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

 

دکتر شریعتی

 ........................................................تابعدی نو

ماه میهمانی دوست

گفتگو با خدا

گفتم: خسته‌ام 

گفت: لاتقنطوا من رحمة الله    

        .:: از رحمت خدا ناامید نشید(زمر/53 ::.

 

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده‌ای 

گفت: فاذکرونی اذکرکم     

         .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

 

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ 

    گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا

       .:: تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) ::.

 

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره‌ کنی تمامه!

گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم    

         .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

 

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل...  اصلا چطور دلت میاد؟   

گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم     

        .:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/143) ::.

 

گفتم: دلم گرفته  

گفت: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا     

       .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا  شاد باشند (یونس/58) ::.

 

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله   

گفت: ان الله یحب المتوکلین     

      .:: خدا آنهایی را که توکل می‌کنند دوست دارد (آل عمران/159 ::.

   

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم ؛

     گفت: فانی قریب

         .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶ ::.

 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد 

      گفت: ألا تحبون ان یغفرالله لکم

           .:: دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/۲۲ ::.

 

گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی

     گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه

     .:: پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰ ::.

 

گفتم: دیگر روی توبه ندارم 

     گفت: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب    

         .:: (ولی) خدا عزیزو دانا است، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

 

گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟ 

       گفت: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

            .:: خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/۵۳ ::.

 

گفتم: یعنی اگر بازهم بیابم؟ بازهم مرا می‌بخشی؟ 

گفت: و من یغفر الذنوب الا الله      

           .:: به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵ ::.

 

گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم می‌زند؛ ذوبم می‌کند؛ عاشق

می ‌شوم! ...  توبه می‌کنم

      گفت: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

         .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲) ::.

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک     

     گفت: الیس الله بکاف عبده

        .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 

گفتم: هیچ کسی نمی‌داند تو دلم چه می‌گذرد 

     گفت: ان الله یحول بین المرء و قلبه   

         .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

 

گفتم: غیر از تو کسی را ندارم 

      گفت : نحن اقرب الیه من حبل الورید

         .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

 

     

 

لایحه ضد خانواده

به كجا مي رويم

 

 

 

از واژه اي به نام زن چه مي خواهند بسازند

 

 

در جامعه ما ، زن به سرعت عوض مي شود ؛ جبر زمان و دست دستگاه هر دو او را از آنچه كه هست دور مي سازند و همه خصوصيات و ارزشهاي قديميش را از او مي گيرند تا از او موجودي بسازند كه « مي خواهند»  و « مي سازند» و مي بينيم كه ساخته اند.

اين است كه حادترين سؤالي كه براي زن آگاه در اين عصر مطرح است ، اين است كه چگونه بايد بود زيرا مي داند كه بدانگونه كه هست ، نمي ماند و نمي تواند بماند و نمي گذارندش كه بماند؛ و از سوئي ، ماسك نوي را كه مي خواهند بر چهره قديمش بزنند ، نمي خواهد بپذيرد ، مي خواهد خود تصميم بگيرد ، خويشتن جديد اش را خود انتخاب كند ، چهره جديدش را ، خود آگاهانه و مستقل و اصيل آرايش كند و ترسيم نمايد؛ اما نمي داند چگونه؟ نمي داند اين چهره انسانيش كه نه آن قيافه موروثي است ، و نه اين ماسك بزك كرده تحميلي و تقليدي ـ چه طرحي دارد ؟

شبيه كدام چهره است

 

 و سؤال دومي كه از آن منشعب مي شود ، اين است كه :

 

ما مسلمانيم ، زن جامعه ما ـ كه مي خواهد به سرحد استقلال وانتخاب خويش برسد ـ وابسته به يك تاريخ ، فرهنگ ، مذهب و جامعه اي است كه روح و سرمايه اش را از اسلام گرفته است و زني كه در اين  جامعه مي خواهد خودش باشد و خودش را بسازد و يكبار ديگر متولد شود و در اين تولد جديد ، خود ماماي خود باشد و نه ساخته وراثت  و نه پرداخته تقليد نمي تواند از اسلام بي نياز و نسبت به آن بي تفاوت بماند.

 منبع :کتاب زن

دکتر علی شریعتی

 

 

نگاهي به موقعيت اجتماعي زن در دوران گذشته

 

 

چه تفاوتی با ایران  دوران باستان کرده ایم ؟از کدام راه آمده ایم که به لایحه  حمایت از خانواده رسیده ایم ؟

 

خانواده در دوران اوستا

 

پدر رئيس خانواده و مواظب اجاق خانواده بود تا نگذارد آتش آن خاموش شود ، فرزندان تابع محض پدر بودند و وقتي دختري را شوهر مي دادند از آن خانواده و تيره پدر خارج شده ، داخل خانواده شوهر مي شد بدون هيچ اختياري

 

خانواده در سلسله هخامنشيان

 

در اين دوران خانواده بر بنيان پدر سالاري استوار بود در عين حال زنان نيز از حقوق اجتماعي قابل توجهي برخوردار بودند آنان حق رفت و آمد آزاد داشتند و مي توانستند املاك و اموالشان را با اراده و ميل خود واگذار نمايند.

در جامعه ايران باستان و نزد طوايف آريايي هيچ گاه تساوي بين زن ومرد وجود نداشته است در حالي كه مردان آريايي قادر به انتخاب زنان متعدد بوده وحتي مي توانستند براي خود حرمسرا تشكيل دهند ، نسبت به وفاداري زن به شوهر قوانيني سخت وضع گرديده بود.

 

خانواده در دوره پارتيان (اشكانيان)

 

 

در اين دوران تعدد زوجات متداول بود و ليكن داشتن بيش از يك زن رسمي جايز نبوده است و زن در صورت عدم رضايت از شوهر خود به آساني جدا مي شد.

 

خانواده در دوران ساسانيان

 

از مجموع قوانين مدني عهد ساسانيان چنين بر مي آيد كه مقررات ربوط به روابط خانواده زن ، مرد ، پدر ، مادر و فرزندان بسيار جامع تر از دوران قبل بوده

رياست خانواده همچنان با مرد بود و در اين دوران زنان از آزادي هاي اجتماعي برخوردار بودند و حتي بعضي از آنها به مقام سلطنت رسيده اند مرد و زن مي توانستند با بستن پيمان نامه اي ميان خود ، در دارائي باهم شريك شودند. اگر مردي دو زن داشت و با عقد پيمان نامه در مالكيت اموال با آنها شريك بود در اين مورد هريك از دو زن دارائي خود به اشتراك با شوهر اداره مي كردند.

 

 

 منبع :تاریخ اجتماعی ایران 

نوشته :دکتر عزت الله نوذری

 

يك عقب گرد بزرگ

 

مي دانيم و مي دانيد هيئت دولت لايحه اي را تحت عنوان حمايت از خانواده به مجلس شوراي اسلامي فرستاده است كه بر خلاف نامش هيچگونه تطبيقي با واقعيت زندگي امروز من وشما ندارد

قطعا مي دانيد كه اين لايحه يك عقب گرد عظيم به گذشته است گذشته اي كه گاه مي بينيد وضعيت زنان بهتر از امروز هم بوده اما بايد باور كنيم كه ديگر زنان ما حق سرپرستي از فرزندان خود را ندارند،زناني كه تمام عشق خود را نثار كودكانشان مي كنند ديگر حتي نمي توانند جگر گوشه خويش را از آن خود بدانند بايد بياموزند كه بيش از پيش بسازند وبسوزند به اميد انكه فقط در كنار فرزندشان باشند  بايد آويزه گوش داشته باشند كه تحقير زن وكوچك شمردنش هرگز پاياني ندارد

زناني كه تمام عشق آنها در چهارديواري خانه هايشان خلاصه مي شود و دستي بالا مي زنند تا با كار كردن گرهي از زندگي خود باز كنند حكم ايست خواهند گرفت و حق اشتغال خود را با هر سطح از تحصيلات و تجربه و بار علمي وبا هزار بهانه ريز و درشت به فراموشي خواهند سپرد

 

چه بر سرما مي آيد تا كجا خواهيم رفت و اين ره به كجا مي رود

 

پس چه شد آنهمه ستايش از زنان   كه در هنگام جنگ جانفشانيها و ايثارها كردند و حال صبورانه داغ عزيزان خودرا در دل دارند و......

پس چه شد آن مقامي كه اسلام براي زن در نظر گرفته بود و ما به خود مي باليديم كه بيش از عربستان و ديگر كشورهاي اسلامي به زنان بها داده ايم

چه شد امار وارقامي كه سخن از شركت ميليوني زنان در انتخابات مي داد

 

آيا ديگر داستان تمام شده است

 

حال ديگر زنان نه تنها حق طلاق ندارند بلكه روند گرفتن حكم طلاق طولاني تر نيز شده و راه براي ازدواج موقت مردان بازتر ، تنها داشتن تمكن مالي و اجراي عدالت كه هردو به عهده قاضي است كه دست بر قضا او هم يك مرد است كفايت مي كند وبس

 

زن ايراني

 

 

مي داني چه برسرمان خواهد امد ،مي داني ديگر خانواده گرم ايراني رنگ خواهد باخت

 

مي داني به كجا مي رويم

 

افسوس ديگر نخواهم خواند فاطمه فاطمه است

 

كه ديگر زن بهايي ندارد كه الگويي چو فاطمه داشته باشد

 

...........................................................................................................